مرد ِ مردم (1)
نويسنده : على ودادى
جمعيت همانند هوا براى پرندگان و آب براى ماهيان عنصرِ حياتىِ اوست. شارل بودلر (2)
سورن كيركگور در كتابِ«ترس و لرز» با آن صداقت و سماجت
منحصر به فرداش اين مساله را پيش مىنهد:
« اگر در ميان شنوندگانِ واعظى كه داستان ابراهيم و اسحاق
را روايت ميكند ، تصادفاً كسى باشد كه از بىخوابى در رنج باشد ،
آنگاه هراسآورترين و عميقترين سوء تفاهمِ تراژيك – كميك قريبالوقوع است» (3)
فريدريش نيچه در گزين گويه مشهورش چيزي ميگويد كه
بعدها ژاك لكان مسالهى بازتابپذيرى ميل «the reflexivity of desire »
را از آن بر مىسازد : « انسان سرانجام عاشق ميلِ خويش است نه آنچه
بدان ميل كرده است».(4)
با وقتهاى آزاد خود چه كنيم؟
... به چه بايد ميل داشته باشيم؟
پيش از اينها تلويزيون در يكى از برنامههاى خبرى شبانهاش گزارشى نشان داد از مردى شيفتهى دوربينهاى تلويزيونى ،
مردِ ميانسالى كه در تهران بازى جانانهاى با دوربينهاى تلويزيون به راه
انداخته بود و به اين طريق تجربهاى تكين در شهر كسب كرده بود.
اين پرسهزنِ تمام عيار شغلش و شورَش براى مدت درازى شده بود تعقيب تجمعات مردمى ،
به موقع خود را به هر تجمعى كه احتمالِ حضور تلويزيون در آن مىرفت
مىرساند، به درون جمعيت نفوذ مىكرد و چهرهى چشمگيرِ خود را در معرض لنزها قرار مىداد.
كافى بود مراسمى واجدِ كفايتِ نمادين (symbolic efficiency ) در گوشهاى از شهر بهپا شود تا او بىامان آنجا باشد ،
تنِ خود را در شيارهاى صفوف مردم بلغزاند، به تناسب ژستى براى خود
دست و پا كند، حتى تابوتي را به دوش بگيرد تا براى لحظهاى خود را ميانِ مردم ثبت كند.
تعداد تصاوير پخششدهاش به حدى بود كه مىشد او را با
مسئولى عالىرتبه يا يك شخصيت مذهبى اشتباه گرفت.
اما او هيچ «يك» نبود . هيچ هويت و اسمى به او نمىچسبيد.
نه خواستهاى داشت نه پيام و اندرزى.
پس در تلويزيون چه مىكرد؟
فقط مىتوان گفت او مردِ بىكارى [بىخوابى] بود كه حضورِ تلويزيون را در
مراسم و تجمعات كوچك و بزرگ بسيار جدى گرفته بود
و دلباختهى فرآيند ضبط/پخش واقعيت شده بود .
توگويى او داشت حافظهى رسانهى ملى را مىسنجيد ،
اين مردِ تنها بهواقع جسمانيتِ همان لقبى بود كه بعدها تلويزيون به طنز به
او داد : مردِ هميشه در صحنه .
اما علىرغم اين واقعيت يا درست بهدليل اين واقعيت ، اين مرد براى
چشمهاى «متعالى» تلويزيون دردسرساز شدهبود.
كمكم تصويربرداران تلويزيون آگاه شدند بايد از تنِ اين مرد بگريزند.
همچون از يك پارازيت تصويرى.
موضوع چه بود؟
ميلِ اين مرد براى «هميشه در صحنه بودن» تصادفاً يكى از اصلىترين
گرهگاههاى رسانه ملى با سياست دولت را نشان كرده بود :
بازنمايى « مردم » همچون « ملت ».
مردمى كه هميشه در صحنه هستند بنا به مناسبتى هميشه در صحنه
هستند. آنها نهايتاً خواستهاى برآمده از سرشتِ فرهنگى - اجتماعى خود
دارند كه بايد به گوشِ دولتشان رسانده شود.
آنها شبكههاى متفاوت و متكثرِ و ذاتاً غيرسياسى هستند كه تنها با ميانجى بازنمايى(نمايندگى) ديده مى شوند.
در اينجا به واسطهى آن چه كه اسلاوى ژيژك « امر اجرايى »
(performative ) مينامد ،مردم كفايتِ «حاضر» شدن و «جمع» شدن را
به دست مىآورند. [ من شما را زن و شوهر (ملت) مىنامم]
ديدهايم كه رسانهملى چگونه گزارههاى اجرايى خود را مىسازد:
«مردم! بگوييد چه مىخواهيد تا ما شما را به بخش مربوطه وصل كنيم».
و گفتن ندارد كه آن « چيزى » كه به هيچ جاى دولت وصل نشود غيرقانونى است و لزوماً غيرقابل پخش.
سرآخر خودِ تلويزيون دست به كار شد تا با معرفى و جداسازى اين استثناى
خل و چل قاعده را نجات دهد .
برنامهاى تنظيم شد از جنس برنامههاى ديدنىها و شگفتيهاى خلقت
و تلويزيون به خيال، اين مرد را به ابژهى ميلاش رساند . ديده شدن.
اما طرفهتر از همه همين برنامهى اختصاصى از كار درآمد.
اين مرد عملاً ثابت كرد در هيچ ساماني نمىگنجد.
اين مرد وجود نداشت مگر ميانِ مردم.
او با همان ژست هميشگىاش ، بدون دلقك بازىهايى كه معمولاً
شخصيتها در برنامههاى تلويزيونى/مردمى دچارش ميشوند جلوى دوربين ظاهر شد.
وقتي خبرنگار تلويزيون از او خواست حالا كه ميلاش را ارضا كردهاند و
لحظههاى گران قيمت تلويزيون را به شخصِ خودش بخشيدهاند ديگر دست از سرشان بردارد ،
او با همان چهرهى منطقى و مصمماش در پاسخ گفت:
«شما كار خودتان را بكنيد من هم هستم!» .
اين مرد به ميلِ خود پشت نكرد.
1- The Man of the Crowd نام داستان كوتاهى از ادگار آلن پو.
2- نقاش زندگى مدرن ، شارل بودلر ، ترجمهى مهتاب بلوكى – در « از مدرنيسم تا پست مدرنيسم »، لارنس كهون ، عبدالكريم رشيديان .
3- ترس و لرز ، سورن كيركگور ، ترجمهى عبدالكريم رشيديان ، نشر ني .
4- نگاه كنيد به : اسلاوي ژيژك ، توني مايرس ، ترجمه فتاح محمدي نشر هزارهي سوم.

تهران مرداد 1388
على ودادى
alivedadi@yahoo.com

